تبليغاتX
†شب هایی از دل تنگی من †
†تو خداوندم هستی عیسی جان.به فرزند تو بودن افتخار میکنم†
شنبه هجدهم مهر 1388 :: 21:48 :: به قلم : درنا

رفتـــــی و فاصله افــــتاد

خوب من ؛ ای نازنیــــن یار

بیـــــن مــــــــا ای آخرینم

لحظــۀ واپسیــن دیـــــدار


آخـــــرین کلام من بــــود

میخـــوامت تا لحظۀ مرگ

رفتــــی و افتـــــادم از پا

مثـــل مرگ آخرین بـــرگ

خونه خــــالی شده از تو

ای امیــــــد آخـــــــر من

پر شدم از حس غــــربت

ای تــــو تنها یــــــاور من

گفته بودی که میمونــی

تا همیشه در کـــــــنارم

من چه کردم که بریدی؟

گفتی که دوستت ندارم!

حالا اینجـــام ، تک و تنها

نیـم نفس ؛ بدون همراه

دنبــــال عشقم میگردم

تـــوی اخرین گـــــذرگاه
+ ارسال شده در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 21:48
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 :: 3:33 :: به قلم : درنا

خالق آسمان ؛ زمین و این جهان
آشکار شد جلالت ؛ در خلقت انسان

ملایک سرآیند ؛ مهر و محبتت
چون محبت تو زایل نگردد

میسرایم با تمام وجودم ؛ ستایم تو را شاه شاهان عیسی
بهرت خوانم ؛ زیباترین سرودم ؛ نزدت زانو زنم ؛ سر فرود آورم

خالق آسمان ؛ زمین و این جهان
در قلب سیاهم ؛ نورت گشت تابان

نزدت دعا کنم ؛ بشنو تو صدایم
چون بهر تو خوانم ؛ ای خداوندم

میسرایم با تمام وجودم ؛ ستایم تو را شاه شاهان عیسی
بهرت خوانم ؛ زیباترین سرودم ؛ نزدت زانو زنم ؛ سر فرود آورم
+ ارسال شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 3:33
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
سه شنبه سوم شهریور 1388 :: 1:7 :: به قلم : درنا

دلم بیش از اونی که بشه حرفی زد گرفته.......


ای کاش ما هم به وصال رویاهای در خواب میرسیدیم

ای کاش.......................................................

+ ارسال شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 1:7
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 :: 15:51 :: به قلم : درنا

نامه محبت آمیز پدر در واقع منتخبی از آیات کلام خدا نسیت به تو برادر و خواهر عزیز است, شما میتوانید این نامه را در این قسمت بخوانید و بشنوید. کلام او باعث برکت است.

فرزند من

 شاید تو مرا نشناسی، ام

ا ما من همه چیز را در مورد تو می‌دانم. (مزامیر 139: 1)


من از نشستن و برخاستن تو آگاهم. (مزامیر 139: 2(


من از همه راهها و طریق‌های تو با اطلاع هستم. (مزامیر 139: 3)


حتی موهای سر تو را تک به تک شمرده‌ام. (متی10 :29_31)


و تو را به شباهت خود آفریدم. (پیدایش 27: 1)


در من تو حیات داری و حرکت می‌کنی و بوجود آمدی. (اعمال رسولان28:17)


زیرا تو از نسل من هستی. (اعمال رسولان 17: 28)


من تو را حتی قبل از بوجود آمدنت می‌شناختم. (ارمیاء4_1:5(


من تو را در زمانی که آفرینش را خلق می‌نمودم انتخاب کردم.) (افسسیان 1: 11-12)


تو به طور تصادفی بوجود نیامدی و تمام روزهای زندگی تو در دفتر من ثبت شده است. (مزامیر 139: 15-16)


من زمان معین تولد تو را و اینکه در کجا ساکن شوی را قرار دادم. (اعمال رسولان 17: 26)


تو بطور عجیب و مهیبی ساخته شدی. (مزامیر 139: 14)


و من تو را در رحم مادرت نقش بستم. (مزامیر 139: 13)


و تو را به پیش آوردم تا روزی که تو متولد شدی. (مزامیر 6:71 (

اگرچه من بطور نادرستی بتوسط افرادی که مرا نمی‌شناسند به تو معرفی شدم. (یوحنا 8: 41-44)


اما باید بگویم که از تو خشمگین و غضبناک نیستم، بلکه منشاء عشق و محبت هستم. (اول یوحنا 4: 16)


و این آرزوی من است تا تو را مورد محبت و رحمت خود قرار دهم. (اول یوحنا 3: 1(


تنها چون تو فرزند من هستی و من پدر تو. (اول یوحنا 1:3)


من می‌توانم بیش از پدر زمینی تو به تو ببخشم. (متی 11:7)


چرا که من پدر کاملی هستم. (متی 5: 48)


هر هدیه نیکو که تو دریافت می‌کنی، از دستهای من است. (یعقوب17:1)


نقشه من برای آینده تو همیشه همراه با امید بوده است. (متی 31_6:33)


زیرا که من تو را با عشقی جاودانه دوست دارم. (ارمیاء 29:11)


افکار من در مورد تو بی انتها است همانطور که دانه‌های شن در کنار دریا. (مزامیر 139: 17-18)


من از وجود تو شادم و برای تو سرود می‌خوانم. (صفنیا 17:3)


و از احسان نمودن به تو هرگز متوقف نخواهم شد. (ارمیاء 40:32)


تا من به تو چیزهای عجیب و بزرگ را نشان دهم. (ارمیاء 3:33)


اگر با تمام دل و جان بدنبال من باشی مرا خواهی یافت. (تثنیه29:4)


اشتیاق خود را بر من قرار بده و من آرزوی قلبی تو را به تو خواهم داد. (مزامیر 37: 40)


چرا که در واقع این من هستم که آنرا می‌توانم به تو ببخشم.)فیلیپیان 2: 13(


من می‌توانم بیش از آنچه که تو تصور کنی برای تو انجام دهم). افسسیان 3: 20)


چرا که من مشوق بزرگ تو هستم. (دوم تسالونیکیان 16_2:17)

همچنین من پدری هستم که تو را در زمانهای سختی آرامی می‌بخشم.(دوم قرنتیان 1: 3-4)


زمانی که قلب تو شکسته است من نزدیک تو هستم. (مزامیر34:18)


همانطور که یک چوپان گوسفند خود را حمل می‌کند، من نیز همچنین تو را در آغوش خود دارم. (اشعیاء 40: 11)


یک روز تمامی اشک‌های تو را پاک خواهم کرد. (مکاشفه 3:21_4)


و تمامی دردها و رنج‌های تو را که در این زمین متحمل شدی بر خواهم داشت. (مکاشفه 21: 3-4)


من پدر تو هستم و تو را محبت می‌کنم همانطور که پسر خود عیسی را محبت نمودم. (یوحنا 17: 23)


چون در عیسی عشق و محبت من برای تو آشکار شد. (یوحنا 26:17)


و او معرف حقیقی وجود من است. (عبرانیان 1: 3)


زیرا او آمد تا نشان دهد که من برای تو هستم و نه به ضد تو). رومیان 8: 31)


و تا بگوید که من گناهان و خطایای تو را نمی‌شمارم. (دوم قرنتیان 5: 18-19)


عیسی مرد تا من و تو امروز با هم مصالحه داشته باشیم. (دوم قرنتیان 5: 18-19)


و مرگ او نهایت عشق و فداکاری من برای توست. (اول یوحنا10:4)


زیرا که من همه چیز را برای تو دادم تا تو را داشته باشم). رومیان 8: 31-32)


اگر تو این هدیه فرزند من عیسی را بپذیری، تو مرا پذیرفته ای). اول یوحنا 2: 23)


و هیچ چیز دیگر نمی‌تواند تو را از من جدا کند. (رومیان 39_8:38)


به منزل من بیا و من برای تو جشن بزرگی بر پا خواهم کرد. جشنی که تا به حال آسمان به خود ندیده است. (لوقا 15: 7)


من همیشه پدر تو بوده‌ام و خواهم بود. (افسسیان 14:3_15)


اما از تو یک سؤال دارم: آیا تو فرزند من خواهی بود؟ (یوحنا 12:3_13)


در انتظار پاسخ تو. (لوقا 15: 11-32)


با محبت پدر آسمانی، خالق متعال.

+ ارسال شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 15:51
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
سه شنبه نهم تیر 1388 :: 1:32 :: به قلم : درنا
 

سازمان ملل حركت جديدی را برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده است كه بر اساس آن به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان می‌رسد.
در اين برنامه ، كاربران با مراجعه به سايت اينترنتی http://thehungersite.com بر روی دكمه زرد رنگ بالاي صفحه كليك كرده و به اين ترتيب به ازای هر كليك، كمپانيهای اسپانسر هزينه يك وعده غذای رايگان را براي کودکان تقبل مي کنند.


این سیستم بر اساس اینکه شما مدتی را در سایت آن اسپانسر ها بوده اید و از سایت آنها دیدن کرده اید کار می کند.

در دنیای تکنولوژی و بیرحم امروزی شاید یک کلیک تنها کاریست که ما می توانیم برای کمک به کودکان معصوم و گرسنه سرتاسر دنیا انجام دهیم.

منبع:www.unicef.org

+ ارسال شده در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 1:32
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
جمعه پنجم تیر 1388 :: 23:47 :: به قلم : درنا

در آغاز کلام بود و کلام با خدا بود و کلام؛خدا بود؛همان در اغاز با خدا بود.همه چیز به واسطه او پدید آمد و از هر آنچه پدید آمد هیچ چیز بدون او پدیدار نگشت.

در او حیات بود و آن حیات نور آدمیان بود.این نور در تاریکی میدرخشد و تاریکی آن  را در نیافته است.

مردی آمد که از جانب خدا فرستاده شده بود؛ نامش یحیی بود.او برای شهادت دادن آمد؛شهادت بر آن نور تا همه به واسطه او ایمان آورند.او خود آن نور نبود بلکه آمد تا بر آن نور شهادت دهد.آن نور حقیقی که بر هر انسانی روشنایی می افکندبراستی به جهان میامد.

او در جهان بود و جهان به واسطه او پدید آمد اما جهان او را نشناخت.به ملک خویش آمد اما قوم خودش او را نپذیرفتند.اما به همه کسانی که او را پذیرفتند این حق را داد تا فرزندان خدا شوند؛یعنی به هر کس که به نام او ایمان آورد.آنانی که نه با زادنی بشری؛نه از خواهش تن و نه از خواسته یک مرد؛بلکه از خدا زاده شدند.

و کلام انسان خاکی شدو در میان ما مسکن گزید و ما بر جلال او نگریستیم؛جلالی در خور آن پسر یگانه که از جانب پدر آمد؛ پر از فیض و راستی.

یحیی بر او شهادت میداد و ندا میکرد که(این است کسی که در باره اش گفتم:آن که پس از من میاید بر من برتری یافته زیرا پیش از من وجود داشته).

از پری او همه بهره مند شدیم؛فیض از پی فیض.زیرا شریعت بواسطه موسی داده شد؛و فیض و راستی به واسطه عیسی مسیح آمد.هیچ کس هرگز خدا را ندیده است.اما آن خدای یگانه که در بر پدر است؛همان او را شناسانید(یوحنا1:1_18)

 

+ ارسال شده در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 23:47
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
جمعه بیست و نهم خرداد 1388 :: 1:44 :: به قلم : درنا
صبر ملت گر به پایان آید از بیدادها

                                                  بشکند در هم سکوت و برکشد فریادها

رخت بربندد چو رسم غم پرستی از وطن

                                                  خنده شادی نشیند بر لب ناشادها

دست بر یغما گشودند این حرامزادگان

                                                  در لباس ظلم این زندانها بنیانها

آه ای ایران من، آه ای ایران من فرزندان تو

                                                  آه ای ایران من، آه ای ایران من فرزانه فرزندان تو

                            رنجها بردند از این دیوانه مادر زادها

باشد که ایرانی سبز داشته باشیم چون اتحادمان.در سوگ عزیزان از دست رفته مینشینیم و اینک حتی برای انتخاب آن عزیزان نیز قیام خواهیم کرد.

در پناه امن دستان عیسی خداوند باشید نه تنها تا زمان گرفتن حقتان که تا همیشه.

شاد باشید و پیروز.

آمین

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من و تو یکی دهانیم که با همه صدایش به زیباتر سرودی خواناست

من و تو یکی دیدگانیم که دنیا را هر دم در منظر خویش زیباتر میسازد

نفرتیم از هر آنچه بازمان دارد، از هر آنچه محصورمان کند، از هر آنچه وادارمان کند که به دنبال بنگریم.

دستیم که خطی گستاخ به باطل میکشد.

من و تو یکی شوریم از هر شعله ای برتر
که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست، چرا که از عشق رویینه تنیم.
و پرستویی که در ناه بام ما لانه کرده است با آمدشدنی شتابناک
خانه را از خدایی گم شده لبریز میکند....

گيرم كه در باورتان به «خاك» نشستم
و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان زخم دار است!
با «ريشه» چه مي كنيد؟
گيرم كه بر سر اين بام؛
بنشسته در كمين پرنده اي!
پرواز را «علامت ممنوع» مي زنيد؛
با «جوجه هاي نشسته در آشيانه» چه مي كنيد؟

گيرم كه مي زنيد،
گيرم كه مي بُريد،
گيرم كه مي كُشيد،
با «رويش ناگزير جوانه» چه مي كنيد؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جسم را می کشند اما به روح نمی توانند آسیبی برسانند.

باشد که آنان که کور هستند به کوری خود اعتراف کنند و بینایی خود را از خداوند بطلبند.
یوحنا باب 9 آیه 41 اگر کور بودید،گناهی نمی داشتید، اما حال که ادعا می کنید بینایید، گناهکار باقی می مانید.
+ ارسال شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 1:44
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
شنبه پنجم اردیبهشت 1388 :: 15:29 :: به قلم : درنا

هنوزم چشمای تو مثل شبهای پر ستارهست

هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره است

هنوزم وقتی میخندی دلم از شادی میلرزه

هنوزم با تو نشستن به همه دنیا میرزه

 

اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره،دیگه دیره

اما افسوس با نخواستن دلم آروم نمیگیره،نمیگیره

 

تا گلی از سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت

شبنمی غمزده از گوشهُ چشمان من آویخت

دوری بین من و تو،دوری ماهی و دریاست

دوری بین من و تو دوری ماه و تماشاست

 

اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره،دیگه دیره

اما افسوس با نخواستن دلم آروم نمیگیره،نمیگیره

افسوس که دیگر ندارمت پدر...

+ ارسال شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 15:29
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
جمعه بیست و یکم فروردین 1388 :: 3:21 :: به قلم : درنا
پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:« خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟» خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد

پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند


چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد

شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید

پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت: خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟

خدا جواب داد: بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به رویم بستی
+ ارسال شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 3:21
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
جمعه بیست و یکم فروردین 1388 :: 3:19 :: به قلم : درنا
یک روز صبح زود که از خواب بیدار مى شوم ,فرشته اى بالهایش را به صورتم مى زند و می گوید:
این اخرین باریست که خورشید را مى بینى.مى توانى فقط تا غروب کنار پنجره بایستى

و با اسمان وپرنده هایش درد دل کنى.
فقط تا غروب مى توانى مشقهاى کودکیت را تمام کنى.
فقط تا غروب مى توانى زانو به زانوى خدا بنشینى وگناهان بزرک ودرشت زندگیت را بشمارى
و یک دل سیر گریه کنى.
فقط تا غروب مى توانى به عشق زیبایت بى اندیشى و به او برسى.
وفتى فرشته به سویم پر مى کشد
یادم مى اید که هنوز کارهاى زیادى دارم که باید انجام بدم
باید ارام و بى صدا با ارزوهایم خداحافظى کنم
عکس پدرم را ببوسم,خطوط ساده دست مادرد را به خاطر بسپارم
چشمهاى زیبای تو را به دقت تماشا کنم
عطر تن تو را به خاطر بسپارم و لحظه هاى شیرین با تو بودن را از ذهنم بگذرانم
و در اخر خدا را سپاس بگویم
که به من طعم ولذت عشق تو را چشاند.
فرشته از من دور مى شود نمى دانم صدایم را مى شنود اما با تمام وجود فریاد مى زنم:
اى فرشته مهربان از خداوند بخواه که به من فرصتى دیگر بدهد!
براى دوست داشتن یک روز اصلا کافى نیست.
باور کن هنوز به تنها عشق ابدیم نگفتم :که چه قدر دوستش دارم.
پس به من فرصت بده
من هنوزبه چشمان زیباى عشقم زل نزدم.
من هنوز دستان گرم مهربانم را در دست نگرفتم.
من هنوز در اغوش نرم عزیزم اشکهایم را خالی نکردم.
من هنوز طعم و لذت بوسه هاى اتشین عشقم را مزه مزه نکردم.
پس به من فرصت بده ........
+ ارسال شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 3:19
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 :: 20:33 :: به قلم : درنا

درازا مدتی بسیار بود،از صبح 

                                           میگشتیم و میگشتیم و میگشتیم...

شبان عید بود و کودکانمان را سخن از خواهشان بسیار

شمیم تازه تر رهتوشه های عید جاری بود و ما با جیبی از نا داشتن سرشار

                                          میگشتیم و دل افسرده میگشتیم...

به پیش چشممان معدودی از ما بهتران با کودکانشان؛شاد

با رهتوشه های عید و برق تازه پای افزارشان ؛چشمانمان را کور

میرفتند و میرفتند و میرفتند سوی خانه هاشان

خانه شان از خانه ما دور...

بعد از مدتی ما نیز برگشتیم

با دستانمان پاییز

با تصویر خواهشهای فرزندانمان در چشمشان لبریز

تمناهای ما عمری درازا بود در گودال ذهن خسته مان زنگیده بود انگار

لیکن خواهشان کودکانمان را چه میکردیم؟

چه میشد کرد؛غم را پشت دیوار کبود پلکهامان خیس میکردیم

یا نگاهی با تشر آلوده سوی کودکانمان ؛نیز گاهی لعنتی هم تحفه ی ابلیس میکردیم

باری......باز برگشتیم

از اسفند چیزی مانده بود انگار...

                                      یا یک هفته ، یا ده روز

میان خانه مان در دامن دیوارهای خشتی نمناک

به روی بستری از ریگ و سنگ و خاک

نشستیم و سخن گفتیم با خوش باوری از عید؛از نوروز؛از آینده ای فیروز

صحبت از آینده ای فیروز بود و روزگاری سخت شیرین تر

که روزی بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

گاهی نیز میگفتیم از گرمای مظلومی که میپاشید بر رخسارمان خورشید

اما ...

از عمیق چشم نا امید رنگ کودکانمان صخره بر خورشید میپاشید

 

تقدیم به دستهای خالی......دستانی شبیه دستان من و تو

باشد که روزی آرزویی بر دلی نماند

(آمین)

+ ارسال شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 20:33
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 :: 0:11 :: به قلم : درنا

این آخرین پستی نیست که توی این وبلاگ میگذارم...

معدودی از عزیزان هموطنم...عزیزانی که با آنها از یک آب و خاکم....عزیزانی که هماره تنفسهامان از درد روزگار در هم آمیخته؛

عادت به عشق ناب و پاک ندارند...که خونشان عجین شده با گفتن از بدبختی...گفتن از گرانی...گفتن از مصیبتهای روزانه...

از قتل...از غارت...از دروغ...از دزدی...از فرار حرمتهامان...از احساس تنهایی کاذب و بی معنی دلهامان؛از عقده هایی که روزانه تمام افکارمان را

به خفقان میکشند...و نمیدانیم اینها همه برای چیست!!!

رهگزرهایی هستیم که هر روزه با احساسی بی تفاوت و نگاهی خالی از کنار هم میگذریم و شتابان میدویم به سوی نمیدانمها

تو خود بگو دوست من؛دل شکستن سر لوحه ی کدام شریعت است؟خداوند قران؟خداوند زاری و گریه و سیاهی؟خداوند انجیل؟

خداوند موسیقی و آواز و شادی؟خداوند تحقیر و جهنم؟یا خداوند ایثار و بهشت؟

تو خود بیاب خداوندت را در این همه...و رو راست با دلت و خداوند گزیده ات باش و بپرس از وجدانت که کدامین فرمان خداوندت را به سر انجام رساندی؟

و دیگران با خداوند های گزیده شان چه کردند...

رهگزری باش بر افکار خودت و دیگرانی که محکومشان کردی...که به راستی خوب سرانجام دادی فرمان خداوندت را...

باشد ... کنون دوباره پناه میبرم به دفتر خاطراتم که من و خداوندم را در دنیای شما جایی نیست...

خداوند من از ملکوت بود...خداوند من از پادشاهی آسمان و زمین می آمد...خداوند من خداوند عشق ورزیدن بود

ولی در دنیای قتل و قحطی و سیاهی دیگر گوشهامان توان شنیدن از خوبها را ندارد.

اینگونه است؛باشد...دیگر نمیگویم از عشق و وامیگزارم پس از این به شما که باز هم بگویید از دنیای زیبای سیاهی و غارت...

اما یک پیام از من.....هیچگاه زمانی که دعوت بودی از سلایق میزبان ایرادی نگیر...

و با این همه برایتان بهترینها را آرزو دارم در دنیای زیبای سیاهی که خودتان رنگش را بر گزیدید...

همواره پاینده باشید

+ ارسال شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ساعت 0:11
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
چهارشنبه هفتم اسفند 1387 :: 1:41 :: به قلم : درنا
بزرگ بود و از اهالی امروز

و با تمام افقهای باز نسبت داشت

و لحن آب و  زمین را چه خوب میفهمید...

برای ما یک شب،سجود سبز محبت را

                                        چنان صریح معنا کرد

        که ما به عاطفه سطح آب دست کشیدیم

و مثل لحجه یک سطل آب تازه شدیم

                     ولی نشد که روبه روی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

                   و پشت حوصله نورها دراز کشید

                               و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

                                 چقدر تنها ماندیم

 

با احترام به پیشگاه روح پدرم...

باشد که آزرده نگردد

+ ارسال شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 1:41
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 :: 2:38 :: به قلم : درنا

راست است این سخنان

من چنان آینه وار در نظرگاه تو ایستادم پاک

که چو  رفتی زبرم،چیزی از ماه عسل عشق تو بر جای نماند

در خیال و نظرم                                          

غیر اندوهی در دل ،غیر نامی به زبان

                      جز خطوط گم و نا پیدایی،در رسوب غم روزان و شبان

وه چه شبهای سحر سوخته من،خسته در بستر بیخوابی خویش

در بی پاسخ هر خاطره را کز تو در آن

                       یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام

کس نپرسید زکوبنده ولیک! با صدای تو که میپیچد در خاطر من:

(( ــــکیست کوبنده در؟؟ـــــــ )) 

هیچ در باز نشد

تا خطوط گم و رویایی رخسار تو را

               باز یابم من یکبار دگر

                           لیک از این فاجعه نا باور...

                                             با غریوی که ز دیدار به نا هنگامت

ریخت در خلوت و خاموشی دهلیز فراموشی من

در دل آینه باز،سایه میگیرد رنگ

در اتاق تاریک،شبحی میکشد از پنجره سر

در اجاق خاموش، شعله ای میجهد از خاکستر

من در این بستر بیخوابی راز       

          نقش رویایی رخسار تو میجویم باز

با همه چشم تو را میجویم

                        با همه شوق تو را  میخواهم

                                   زیر لب باز تو را میخوانم

                                                          دایم آهسته به نام

ای مسیحا اینک.........

                           مرده ای در دل تابوت تکان میخورد آرام آرام!!!!!!!!!

+ ارسال شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 2:38
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 :: 0:32 :: به قلم : درنا

قلب من دست توست،جانم سر مست توست

گر اسیر دنیام،آزادیم دست توست

وقتی یار ندارم ،تو هستی یار من

وقتی من بیمارم،تویی درمان من

ای عیسی میدونی،به عشقت اسیرم

تو اگر نباشی ،بی تو من میمیرم

ای عیسی ،ای عیسی،خداوند و شاهم

تو هستی سرور و تو هستی نجات من

گر روم در دعا،در حضور خدا

با مهر عظیمش،گوید فرزند بیا

گر شادی میخواهی،من شادی آوردم

برکت و قوت بهر تو آوردم

فیض عجیب او آرام جان من

ای عیسی صلیبت،فخر است و تاج من

ای عیسی،ای عیسی خداوند و راهم

تو هستی امید و تو هستی حیات من

+ ارسال شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 0:32
مرتبط با : | شناسه موضوع : 0
لینک دائم | نگارنده : درنا |
This template had been designed by CATERINA . CopyRight © 2009 All Rights reserved